X
تبلیغات
راه پله

راه پله

یه پله+دو پله+سه پله+چارپله+پنج پله+شیش پله+......پله=راه پله:)

@

رفتم دنیا رو دور زدم دیدم هیچ خبری نیست... دوباره برگشتم

 تو خوبی؟ چه خبر؟

....

هیچی؟چرا؟

/

راست میگی؟ واقعا؟اگه اینجوریه که دیگه باید...

؟

باید...

؟!

باید ... ولش کن خودت خوبی؟ کارا خوب پیش میره؟

ئ

بازم خوبه خدا رو شکر کن که ... نیستی

:)

همیشه بخند

:) :(

چی شد باز؟ یه چیزیت میشه ها. از دست من ناراحتی؟

-

خب ببخشید که تو رو آدم حساب نکردم آخه کسی رو که نتونی ببینی چطوری می تونی آدم حسابش کنی؟ 

٪

 الان فکر می کنن توهم زدم برو دیگه

+

دیگه چیه؟

*

باشه یادم می مونه... تا بعد

.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 9:10  توسط مریم  | 

کلوخ و ریگ

"عشق نه در پی خشنودی خویش است

نه دلواپس خود

بلکه آسایش خود را فدای دیگری می کند

و از نومیدی دوزخ   بهشتی می سازد"

این ترانه را کلوخی کوچک سر داد

که در زیر پای گله ی گاوها پایمال و خرد شده بود

اما ریگی از ته جوی این ترانه ی مناسب را با چهچهه سر داد:

"عشق تنها در پی خشنودی خویش است

انسانی دیگر را برای خشنودی خود به بند می کشد

از نابود شدن آسایش انسانی دیگر شادمان است

و از بهشت   دوزخی می سازد."

                                                                               "ویلیام بلیک"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 1:30  توسط مریم  | 

ق ل م ه

هبوط

قلمه

    مدتي بود قلمه خورده بود شمعداني كوچك، هنوز خاك مرهمِ زخم چاقوي تنش نشده بود، هنوز ريشه نگرفته بود، اصلاً وجود ريشه را درك نكرده بود چون قلمه اي بود از قلمه ي ديگر و آنروزها هم كه جوانه اي بود برآمده از ساقه اي كوچك، باز از ريشه اش دور بود. قلمه گل بود اما نه در گلستان يا دست كم در گلخانه، در ناحيه اي ناجور و سرد زندگي مي كرد، بي كمترين تناسب با جايي كه بايد مي بود. آب را كه در گلدان پلاستيكي اش مي ريختند قبل از آنكه به ريشه اش برسد يخ مي بست و تنها با مهر آفتاب دم ظهر بود كه جاني مي گرفت. اطرافش گل هاي ديگري بودند كه سالها با آن آب و هوا خو گرفته بودند و مي شد گفت كه در وطن ريشه اي شان مي زيستند. شمعداني تنها نبود شمعداني هاي ديگري هم بودند كه هم ريشه­ي يكديگر محسوب مي­شدند و در گلدان هاي جدا از يكديگر مي زيستند. شمعداني اين­ها را نمي­دانست، هنوز به اين باور جانكاه نرسيده بود كه محل زيستش با طبيعتش فرسنگ­ها فاصله دارد. ظهرها آفتاب يخ خاكش را مي شكست، آبي مي خورد و نوري مي گرفت و از خاك جديديش تغذيه مي كرد و كجدارمريض گلي هم مي داد. اما انگار چيزي با بقيه ي چيزها جور نبود. گاهي حس مي كرد پايش در خاك نيست گاهي سلول هاي پوستش قلقلكش مي داد، گاهي ريشه اش نافرماني خاك را مي كرد گويي با خاك اطرافش جور نمي شد، گاهي خواب مي ديد  در باتلاقي كاشته شده و گل هاي لجن آلود و متعفن از ساقه اش بيرون زده، گاهي گل هاي اطرافش او را دست مي انداختند كه چرا اينقدر بي جان است! چه مي توانست بگويد؟ قلمه اي بود بد عاقبت. بدتر از همه ي اين ها شمعداني بزرگي بود در گلداني گِلي، تعلق عجيبي به آن حس مي كرد بوي خاك گلدان براي سلول هاي وجودش آشنا بود، با بوي خاك ناجور خودش خيلي فرق داشت. همه ي اين گاه ها دست به دست هم داد و ناآگاه وجود قلمه را بيدار كرد و چه بيدار شدن مرگ آوري... از بوي غريب خاكش فهميد كه در خاك بيگانه با ريشه اش كاشته شده و از گل هاي اطرافش به يقين رسيد كه خود گلي بيگانه است در وطني جديد و ناجور و بدتر از همه نگاه كردن به خشك شدن گلدان گِلي بود كه بر ضجرش مي افزود، آن گلدان گلداني بود كه شمعداني از آن قلمه خورده بود و از وطن اصلي شمعداني ها آمده بود، تنها چيزي بود كه باعث كمتر غريب بودن قلمه مي شد، اما آن گلدان هيچ گاه از وطن براي شمعداني نگفت هيچ گاه لالايي هاي وطن را براي قلمه زمزمه نكرد هيچ گاه از بزرگي و پاكي بي همتاي گذشتگان نگفت، در عوض از وطن جديد و تمدن متعفن بي خداي امروزي مي گفت،گلدان مادر بي وفا بود به وطنش، همرنگ جماعت ناجور شده بود شايد مبهوت بود كه هيچ نمي گفت. در گلدان گِلي بزرگ چندين علف هرز بودند كه ريشه ي جان شمعداني مادر را مي مكيدند، اما شمعداني مادر اعتراضي نمي كرد كه هيچ، ناز علف هاي هرز را هم مي كشيد كه كنارش باشند و از ساقه اش تغذيه كنند و فربه شوند، ديدن اين مناظر براي شمعداني كوچك مانند اين بود كه برگ برگ وجودش را بسوزانند و تيغ به عمق ريشه اش بزنند، گاهي علف هاي هرز گستاخي را به حد اعلا مي رساندند و شروع به توهين و ناسزا گفتن به شمعداني ها مي كردند، گاهي پاي گلدان شمعداني ها كباده ي زيبايي مي كشيدند و ادعاي برتري مي كردند، همه اين ضجرها و دردها يك طرف، درد بزرگ و جانكاه و كشنده­ي شمعداني چيز ديگري بود، شمعداني بزرگ و ديگر شمعداني­ها همكلام،همدل، مطيع و ممدوح كرم ها و علف هاي هرز شده بودند، حتي از آنها بهتر به خودشان ناسزا مي گفتند...تمام ساقه­ي شمعداني كوچك ميلرزيد كه اين نمايش هولناك را ميديد، گويي اسيد پاي ريشه اش مي ريختند و ذره ذره ي اسيد به ذره ذره ي جانش وارد مي شد و گويي با ديدن اين مناظر شبنم هايي زهرآلود برگ هايش را بوسه مي داد. كرم ها به گلدان قلمه راه پيدا كردند، به جاي زنبوراني كه هيچ وقت نمي ديد و در آن حوالي اثري از زايندگي و صداي جانبخش آنها نبود، كرم ها را ميهمان بود، در اصل كسي در آن حوالي زنبور را نمي فهميد همين قدر فهمشان بود كه زنبور مزاحمي است كه نيش مي زند، كرمها ميهمانان حريص قلمه بودند، از ساقه اش بالا مي آمدند و شيره ي اسيدي اش را مي مكيدند و بي آنكه اثري از زايش و زايندگي در كار باشد فضولات خود را به تن شمعداني كوچك هديه مي دادند و با غرور و منت مي رفتند و اين تازه آغاز ويراني بود، ويراني اش از زماني بيشتر شد كه شمعداني پي ريشه اش دويد و فهميد ريشه و دانه­اي در كار نيست و او فقط يك قلمه است. شمعداني مادر كه بايد از هويت و گذشته ي پرشكوه شمعداني ها براي شمعداني كوچك مي گفت، هيچ نمي گفت، تنها ناباورانه از علف هاي هرز مي­گفت، اصلاً مثل آنها شده بود، مثل آنها تكان مي خورد و مثل آنها موذيانه و دزدكانه نور مي گرفت و آب مي خورد. آه...چه قدر جگرسوز است كه مادر كه تكيه گاه يك نسل است كه يادآور هويت است كه خواستگاه انديشه است كه مظهر زندگي است و پناه غم هاي يك نسل، بلغزد و بلرزد و قد خم كند، چه فراوان آه آور است خشكي سرچشمه­ پيش از آنكه درختان را از هويت و استواري سيراب سازد. شمعداني كوچكِ تازه قلمه خورده در اين برهوت مهر و هويت مثلاً رشد مي كرد و روز به روز نحيف تر و پيرتر مي شد. زندگي اش شده بود ديدن فربه شدن علف ها ي هرز و دفن شدن هويتش به دست شمعد اني بزرگ و به شدت فرسودن خودش. كار به جايي رسيد كه شمعداني كوچك كه عمرش به سال نرسيده بود از شمعداني هاي چندين و چند ساله پيرتر به نظر مي رسيد، شكوفه هاي سالخورده مي داد كه مي­خشكيدند پيش از آنكه بشكفند.

     سجده ي طراوت به پژمردگي، نمايشي بود كه تك تك سلولهاي شمعداني كوچك آن را اجرا مي كردند و سالخوردگان نازدارِ پرنشاط و پركبر و پرهوس كه عامدانه هيچ از شكوه گذشته نمي گفتند تماشاگران اين نمايش بودند. روايت فجيعي است مرگِ پيش از موعد. مثل اين است كه در روزهاي اول بهار به يكباره برف ببارد و زمستان شروع شود، درختان سبز پر برگ يكباره منجمد شوند، آب در دهان ماهي يخ ببندد و پرندگان پرنشاط تبديل به قنديل درختان شوند، از شكوفه هاي يخ زده و گل هاي از شدت سرما مبهوت چه توقع مي توان داشت. درد شمعداني كوچك درد زندگي و غم هاي روزمره نيست. گاهي شمعداني­هاي بزرگتر عبوسانه به او مي­گفتند تازه اول زندگي است، ما بسيار دردها كشيده ايم و تو اول راهي و صبر داشته باش و از اين قبيل كه براي قلمه حكم خزعبل را داشت، او مي دانست شمعداني هاي ديگر جاي او نيستند و به دانستن او نرسيده اند كه بخواهند او را قضاوت كنند. وقتي كاكتوس را در قطب جنوب بكارند در دم مي ميرد، توان صبر تا تابستان را ندارد، نهنگ در درياچه دق مي كند و اسب تازي گاري را واژگون. درد شمعداني درد دريغ ورزيدن و دفن زندگي است، اينكه در حقارت دست وپا بزني و بداني هويت پاكي در كار بوده ولي فقط انكار آن را آنهم به دست وام داران آن هويت نظاره كني، اين درد جانكاه است مثل تيغ همه چيز را مي بُرد، درد قلمه درد زنده بگور كردن داشته ها و توانايي هاست، درد دفن هويت پاك و راستين گذشته و بر تن كردن هويت دروغين و زشت اكنون است. شمعداني شاهدي بود كه چشم باز مي كرد ويراني مي ديد، بو مي كشيد تعفن مي شنيد، هر پلك زدنش قرينه بود با عميق تر شدن گور پاكي ها و جوانمردي ها. و چه سخت بود كه مي ديد شمعداني هاي ديگر كه نزديكانش محسوب مي شدند چه آسان و جاهلانه تن به اين پستيِ همفكري با كرم ها و هر چه هرزاست مي دهند و افتخار هم مي كنند و خود غلتكي مي شوند براي ويراني همه ي داشته ها و زيبايي ها. اين رنج رنجي است كه مثل مته در مغز استخوانت وارد مي شود و ديوانه وار مي چرخد، ذره ذره استخوانت جلوي ديدگانت به هوا مي پرد و بعد، نمك باشد جايگزين مغز استخوانت و باندهاي اسيدي باشند مرهم زخم هاي تنت و قاتلانت باشند عيادت كنندگانت و خون جگر باشد غذايت كه كسانت از دلسوزي برايت مهيا مي كنند. رنج، رنج خود ويراني و خود كشتن است. چه شيرين است اينكه هويتت را دشمنت ويران كند و تو در راه نگاه داشتن آن كشته شوي، و چه وحشتناك و رعشه آور است اينكه خودت و همخونانت با پايكوبي و غرور كاذب و منطق متعفن و هيبت هاي عالم نما­ي شريف متفكر لا شعور، هويتت را له كني.

     قلمه­ي كوچك پي ريشه اش، پي وجودش را از دست داد و شمعداني مادر فقط مي ديد ولي نگاه نمي كرد، از آن بدتر زخم هاي قلمه را هم عميق تر و عفوني تر مي كرد، قلمه گاهي فكر مي كرد شايد چشم هاي مادر زير خاك باشد ، قلمه خشك تر مي شد، آب هم كه به ريشه اش مي رسيد نمي خورد، اعتراض ويران كننده اش همين بود. زيبايي شمعداني كوچك مدتها بود حياط خلوت علف هاي هرز شده بود، و علف هاي هرز از اين مصاحبت لذت مي بردند و هرزتر مي شدند، مانند وحشياني كه پس از كشتار و تصرف كمي به زبان امروزي متمدن مي شوند و واي از وحشيان متمدن. ديگر همه چيز در نگاه قلمه حكم علف هرز را داشت حتي شمعداني بزرگ كه از آن قلمه خورده بود، حتاتر خاك وطن دوست داشتني اش كه در گلدان بزرگ دور از او بود و در هوس اينكه ريشه اش آن را لمس كند پژمرد، ديگر هيچ چيز برايش تازگي نداشت، تكيه گاه هايش بي وفاترين ها و دريغ ورزترين هايش بودند.

     آهسته آهسته كرم ها و علف هاي هرز موذيانه ميدان جولان خود را در دل قلمه يافتند، ساقه­ي قلمه محفل انس كرم ها شد و ريشه­ي تازه برآمده­ي قلمه حكم غذاي رژيمي براي علف­هاي هرز و برگ هاي قلمه بستر هم آغوشي سوسك ها. شكوفه هاي بي جان قلمه در غبطه ي شكفتن و در دريغ شنيدن صداي بال زنبورهاي جان افزا جان دادند و باز چه خوب بود كه نمي دانستند وطنشان گلستان و مأمن زنبورهاست...

مهدي مبصري، يوم الأربعاء، تير، 2012

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 23:7  توسط مهدی  | 

اشک ابرای ریسه رفته

چند شب پیش ابرا هم شوخیشون گرفته بود

ما رفته بودیم پارک نشستیم که شام بخوریم هی رعدوبرق میومد ولی خبری از بارون نبود یک مسخره بازاری بود که نگو ابرای مسخره گر بعد هر رعدوبرق خودشونو می زدن به کوچه علی چپ که مثلا ما نبودیم با هر رعدوبرق یه خانواده ازجاش پا می شد فقط خدا می دونه چقدر مضحکه ی دست ابرا شدیم  قیافه هامون دیدنی بود همه کله ها روبه آسمون بود که یه وقت بارون نیاد رو وسیله هامون خیس بشه و هزار دنگ و فنگ دیگه. فکر کنم ابرا اون شب ریسه می رفتن   تصور کنین هر کدوم یه قیافه به خودشون گرفته بودن. با هر صدا من می گفتم هییییییییییی  بعد قیافم اینجوریمیشد. عین احمقا .خلاصه دو ساعت همینجوری رعدوبرق بود ولی بارون نیومد فقط یه نم کوچولو اومد بعد که همه وسیله هاشونو جمع کردن و رفتن تموم شد.تازه اونم فکر کنم ازبس خندیده بودن از چشاشون اشک دراومده بود که دست خودشونم نبود. یه شهر بازیچه شده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 16:20  توسط مریم  | 

یک روح در یک جسم صاف

قورت بده خودت را

تمام آنچه که با تو و در توست

تا گرمی   قورت بده خودت را

وگرنه از دهن می افتی

دیر به دیر این تجربه اتفاق می افتد

سازش تو با آن چشمه ی آرام     سازش تو با آن رود پرصدا   سازش تو با آن دم و نمهای پرجوش   

سازش تو با آن آبی الهی    سازش تو با خودت.....  تا کی؟

همین جمله ی حق وناحق گفتنت

همین ادای مثلا ایمان آوردنت

همین از قول بزرگان حرف زدنت

همین اصرارهای بی برو و برگشت بچه گانه ات   تا کی؟

غلط نکنم صدای قورت دادنت را هم نخواهی شنید

گله از که داری که اینگونه با هرکه می نشینی دم از بی تفاوتی و خوش ذوقی و بی پردگی می زنی

خودت را قورت بده زمان هم به تو رحم نمی کند

بدان و بدان که بچه های بی خطا در تو دنبال لغزش می گردند که اینچنین طالبت هستند

پس خودت را قورت بده پیش از آن که طلبکارت شوند

از چه می ترسی؟ از گندیدن افکارت؟ از اینکه افکار بیهوده و بچه گانه ات بترشند؟

خب بگندد..... خب بترشد ...... چه چیزی از دست می دهی معصوم من؟؟؟

معصومیتت را؟  مطمئن باش چیزی را غیر از همین علامت های اختصاری از نمی دهی

مطمئن باش همین راز و رمزی که بین من و خودت است باقی می ماند

پس خودت را نزد دیگران قورت بده تا من و تو کامل شویم یکی شویم یک روح در یک جسم صاف....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 15:44  توسط مریم  | 

شفای زندگی

سلام یه تصمیم جدید. می خوام همونجوری که خدا به وسیله ی یه نفر بهم کمک کرد که چه جوری تغییر کنم منم به اونایی که دوست دارن تغییر خوب کنن کمک کنم. اون یه نفر یه کتاب بهم داد تا بخونم اون کتاب مال خانم لوییز هی یه. به نام شفای زندگی که واقعا مستشفای من بود. نمی خوام تو خماری بذارمتون اگه دوست داشته باشین چند تا جملشو می نویسم و یا سایت هایی که دربارش توضیح دادنو معرفی می کنم. توی این کتاب درباره درمان بیماری هایی که اومدن و نمی دونیم از کجا اومدن صحبت میشه راه حل هم داره مثلا: علت آبریزش بینی :گریه ی درونی.اشک های کودکانه. احساس قربانی بودن.   الگوی تازه ی ذهنیش: من تصدیق می کنم و می پذیرم که خودم قدرت خلاق جهانم. اکنون آگاهانه کامروایی از زندگیم را برمی گزینم.    دیدین چه باحاله؟! اگه می خواین توی کامنتا می تونین درباره ی آگاهی از بیماری ای بپرسین منم در خدمتم. یه سایت هست بتون معرفی می کنم:

همدردی

دفعات بعد با اطلاعات بیشتری در خدمتم.... قربانتان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 21:48  توسط مریم  | 

من و مخلوق دو دستم

می زنم میل به میل

می کشم نخ سر نخ

گره از رو از زیر

می زنم میل به میل

دست می بافم و پا

چهره ای ناز و ملوس

پیرهنی فاخر و صاف

می کنم بر تن او

مثل  دست خورشید

گیسوانش زرد است

مثل یک غنچه ی گل

گونه هایش گرم است

به چه جسم پاکی

ساخته ام من او را

به خودم می بالم

خلق این پاکی را

هیسس!  نفسی می آید

قلب او در تپش است!

گونه اش می خندد

دل من می لرزد

سخنی می گوید

بوسه ام می دهد وخنده کنان

مثل یک صاعقه یک موج

بال زنان می گذرد

پری رویاها!

پری پاکی ها!

من چه مدهوش توام

تو زمن دور شدی

من چه ناباور از این وهم

هنوز

در پی گمشده ام می گردم

من و مخلوق دو دستم اکنون

دورترین فاصله را

خواهیم زیست....                             23/2/91

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 22:3  توسط مریم  | 

بعضی وقتا مخ آدم سوت می کشه از این همه ناجی!!!!!!!!!!!!!!!۱
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:34  توسط مریم  | 

قربون  هرچی آدم زبون نفهمه
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:33  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:31  توسط مریم  |